خرید بک لینک
هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر هله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بر بدود روح پیاده سر گنجینه گشاده رخ چون زهره نهاده غلطی روی قمر بر هله منشین و میاسا بهل این صبر و مواسا بگزین جهد و مقاسا که چو دیکم به شرر بر اگرم عشوه پرستی سر هر راه نبستی شب من روز شدستی زده رایت به سحر بر هله برجه هله برجه که ز خورشید سفر به قدم از خانه به در نه همگان را به سفر بر سفر راه نهان کن سفر از جسم به جان کن ز فرات آب روان کن بزن آن آب خضر بر دم بلبل چو شنیدی سوی گلزار دویدی چو بدان باغ رسیدی بدو اکنون به شجر بر به شجر بر هله برگو مثل فاخته کوکو که طلبکار بدین خو نزند کف به خبر بر 1084 مه روزه اندرآمد هله ای بت چو شکر گه بوسه است تنها نه کنار و چیز دیگر بنشین نظاره می کن ز خورش کناره می کن دو هزار خشک لب بین به کنار حوض کوثر اگر آتش است روزه تو زلال بین نه کوزه تری دماغت آرد چو شراب همچو آذر چو عجوزه گشت گریان شه روزه گشت خندان دل نور گشت فربه تن موم گشت لاغر رخ عاشقان مزعفر رخ جان و عقل احمر منگر برون شیشه بنگر درون ساغر همه مست و خوش شکفته رمضان ز یاد رفته به وثاق ساقی خود بزدیم حلقه بر در چو بدید مست ما را بگزید دست ها را سر خود چنین چنین کرد و بتافت روز معشر ز میانه گفت مستی خوش و شوخ و می پرستی که کی گوید اینک روزه شکند ز قند و شکر شکر از لبان عیسی که بود حیات موتی که ز ذوق باز ماند دهن نکیر و منکر تو اگر خراب و مستی به من آ که از منستی و اگر خمار یاری سخنی شنو مخمر چو خوشی چه خوش نهادی به کدام روز زادی به کدام دست کردت قلم قضا مصور تن تو حجاب عزت پس او هزار جنت شکران و ماه رویان همه همچو مه مطهر هله مطرب شکرلب برسان صدا به کوکب که ز صید بازآمد شه ما خوش و مظفر ز تو هر صباح عیدی ز تو هر شبست قدری نه چو قدر عامیانه که شبی بود مقدر تو بگو سخن که جانی قصصات آسمانی که کلام تست صافی و حدیث من مکدر 1085 همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر همه غوطه ها بخوردی همه کارها بکردی منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر

برچسب: نویسنده: gochali تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1392 ساعت: 4:04

گفتا که مترس آخر نی منت همی گویم کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی پرنور از او عالم تبریز از او انور او بود خلاصه کن او را تو سجودی کن تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر 1034 مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار تو دریای الهی همه خلق چو ماهی چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار مگو با دل شیدا دگر وعده فردا که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد ولیکن گله کردیم برای دل اغیار مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار ملالت نفزایید دلم را هوس دوست اگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار ز سودای خیال تو شدستیم خیالی کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار 1035 ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر گویی که نزد مرگ تو را حلقه به در بر بندیش از آن روز که دم های شماری تو می زنی و وهم زنت شوی دگر بر خود را تو سپر کن به قبول همه احکام زان پیش که تیر اجل آید به سپر بر از آدمی ادراک و نظر باشد مقصود کای رحمت پیوسته به ادراک و نظر بر ای کان شکر فضل تو وین خلق چو طوطی طوطی چه کند که ننهد دل به شکر بر آن نیشکر از عشق تو صد جای کمر بست شکر تو نبشتست بر اطراف کمر بر جز شمس و قمر باصره را نور دگر ده ای نور تو وافر شده بر شمس و قمر بر از کار جهان سیر شده خاطر عارف عاشق شده بر شیوه و بر کار دگر بر دیدست که گر نوش کند آب جهان را بی حضرت تو آب ندارد به جگر بر گیرم همه شب پاس نداری و نزاری خود را بزن ای مخلص بر ورد سحر بر آن ها که شب و صبحدم آرام ندیدند ناگاه فتادند بر آن گنج گهر بر موسی همه شب نور همی جست و به آخر نوری عجبی دید به بالای شجر بر یعقوب وطن ساخت به جان طره شب را تا بوسه زد آخر به رخ و زلف پسر بر مقصود خدا بود و پسر بود بهانه عاشق نشود جان پیمبر به بشر بر

برچسب: نویسنده: gochali تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1392 ساعت: 3:24

صفحه بندی